تبليغاتX
مسافران
خاطرات سفرهای ما...
دیشب یه اتفاق جالب افتاد.بعد ار ساعتها drive خسته و گشنه رسیدیم به یه شهر بزرگ. truck رو توی یک truck stop پارک کردیم و رفتیم اون طرف خیابون ساندویچ بگیریم غافل از اینکه ساعت از ۱۰ شب گذشته بود و ساندویچی بسته بود و فقط drive thru باز بود.قبلا باز هم این اتفاق افتاده بودو وقتی به cashier یا manager توضیح می دادین که ما truck driver هستیم و نمی تونیم با ۱۸ چرخ بیایم drive thru اونها هم میپذیرفتن و به ما غذا می دادن ولی این بار گیر یه آدم عوضی افتاده بودیم و هیچ جوری حالیش نمیشد هر چی همسفر عزیز explain می کرد انگار تو کله پوکش نمی رفت.ولی با شناختی که من از همسفر عزیز دارم می دونستم یه کاری میکنه.نیم ساعتی به بحث و گفتگو گذشت ولی cashier اصلا حالیش نمیشد و حرف خودش رو میزد. می گفت با truck بیا غذا بگیر.با وقتی سوار ماشین نباشی من نمی تونم غذا بهت بفروشم.

همچنان من مطمئن بودم که همسفر عزیز یه کاری می کنه.بعد از این همه سال خیلی خوب میشناسمش.تا به چیزی که میخواد نرسه دست بردار نیست.هر چی میخواد باشه و هر چقدر سخت و دشوار.من عاشق این خصوصیتش هستم.

 خلاصه حدسم درست بود. چون همسفر عزیز از اونجا حرکت کرد و به سمت اون طرف خیابون رفت. oh, my god!!!!!!!!! اون داشت به سمت ماشین پلیس می رفت.بله. رفت جلو و به او همه چیز رو توضیح داد.  پلیس هم که یه اقای سیاه پوست خیلی باهال بود کمی به ما نگاه کرد و لبخندی زد و با لهجه سیاهها گفت: I am so sorry I can not do anything for you.I wish I could but I cant... همسفر عزیز که این یکی تیرش هم خطا رفته بود رفت به سمت ساندویچی تا شماره دفتر مرکزی رو برداره و فردا درباره رفتار cashier  شکایت کنه. همینکه رفتیم اون طرف خیابون دیدیم اقا پلیسه هم با ماشینش اومده بود اونجا.از همسفر عزیز پرسید:مشکل شما فقط اینه که ماشلن ندارید؟همسفر گفت بله.پلیس هم گفت:سوار ماشین من بشید.Unbelievable .یه پلیس اونم اینجا این مدلی کمک کنه!!!!!!اصلا باورمون نمیشد یه روزی واسه خرید غذا سوار ماشین پلیس بشیم.وقتی پول غذا رو حساب میکردیم همسفر عزیز به cashier گفت دیدی گفتم من امشب از تو غذا می گیرم؟البته با کمک اقا پلیس مهربون..... 

+ نوشته شده در  25 May 2008ساعت 1:14 PM  توسط مسافرکوچولو  | 

امروز هوا خیلی گرم و شرجی بود.تقریبا ۹۸ درجه فارنهایت.فقط کافی بود ۱۰ دقیقه بیرون باشی تا همه جات خیس بشه ولی از همه این حرفا گذشته مسیرمون از یک جاده فرعی بود.من هم که عاشق این جور راهها.بعضی وقتها از وسط شهرهای کوچیکی رد میشن که واقعا قشنگن.شهرهایی با خونه های قدیمی. آدم یه جورایی یاد فیلم های قدیمی می افته. یاد اون ادما با چکمه های بلند وکلاه و ...   ولی همه اینها کاملا با زندگی امروزی ترکیب شده و زندگی مدرن امروزی را در کنار اون ظاهر قدیمی می بینی. بعدا براتون عکساشون را اینجا می ذارم.

+ نوشته شده در  23 May 2008ساعت 7:44 PM  توسط مسافرکوچولو  | 

من مسافرکوچولوهستم.از این به بعد ازخاطرات خودم وهمسفرعزیزم براتون می نویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.
+ نوشته شده در  17 May 2008ساعت 11:12 AM  توسط مسافرکوچولو  |